شهدا - هيئت متوسلين به حضرت قاسم بن الحسن عليهما السلام
   [آرشيو شده ها]

+ داستان عروج شهيد مهدي باکري

دوشنبه 24 تير 1387 ساعت 1:0 صبح

داستان عروج شهيد مهدي باکري


شهيد مهدي باکري







اين نوشته ها آخرين گفتگو هايي  است که لحظاتي قبل از شهادت مهدي باکري از پشت بي سيم بين شهيد احمد کاظمي و شهيد مهدي باکري صورت گرفته،در شرايطي که مهدي باکري در جزاير مجنون در محاطره و زير آتش شديد دشمن است و علي رغم اصرار شديد قرار گاه ، به مهدي مبني  براينکه تو فرمانده هستي و برگرد به عقب او همچنان ميگويد بچه هايم را رها نميکنم برگردم .


به نقل از شهيد احمد کاظمي:


...مهدي تماس گرفت گفت مي آيي؟ 


گفتم: با سر


گفت:زودتر                                        


آمدم خود را رساندم به ساحل دجله ديدم همه چيز متلاشي شده و قايق ها را آتش زده اند.با مهدي تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدي؟


نمي توانست حرف بزند. وقتي هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اينجا اشغال زياد است. نميتوانم.


از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس مي گرفتند مي گفتند: هر طور شده به مهدي بگو بيايد عقب


مهدي مي گفت نميتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بياورش.


نشد نتوانستم. وسيله نبود.آتش هم آنقدر زياد بود که هيچ چاره يي جز اصرار برايم نماند.


گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داري،هر جوري هست خودت را بيا برسان به ساحل، بيا اين طرف))


گفت:((پاشو تو بيا، احمد!اگر بيايي، ديگر براي هميشه پيش هم هستيم))


گفتم:اين جا،با اين آتش، نميتوانم.تو لااقل...


گفت:((اگر بداني اين جا چه جاي خوبي شده،احمد.پاشو بيا!بچه ها اين جا خيلي تنها هستند))


فاصله ما هفتصد متري مي شد.راهي نبود.آن محاصره و آن آتش نميگذاشت من بروم برسم به مهدي و مهدي مرتب مي گفت:پاشو بيا ،احمد!


صداش مثل هميشه نبود .احساس کردم زخمي شده.حتي صداي تير هاي کلاش از توي بي سيم مي آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اينکه ديگر جواب نداد.بي سيم چي اش گوشي را برداشت گفت:اقا مهدي نمي خواهد،يعني نميتواند حرف بزند...


ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...


منبع : www.tebyan.com


نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


+ شهيد باکري و عمليات بدر

جمعه 21 تير 1387 ساعت 1:0 صبح

شهيد باکري و عمليات بدر


شهيد مهدي باکري


متني که مي خوانيد قسمتي از سخنان شهيد باکري قبل از عمليات بدر است.


بسم الله الرحمن الرحيم


عمليات، عمليات سختي خواهد بود. بايد بدانيم اگر اين عمليات موفق نشد،‌عمليات بعدي ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه مي گذرد با آزمايشي ديگر مي آزمايد.


همه برادران بايستي تصميم قطعي بگيرند. تمام علايقي که در ده، در شهر و … داريد ، ‌کنار بگذاريد.


مصمّم ، قاطع و با توکّل به خداوند ، ‌تمام برادران تصميم بگيرند و گرنه خداي ناکرده مردّد و متزلزل مي‌شويم و ترديد و ابهام حتي به اندازه ي نوک سوزن مانع امداد الهي است. هر برادري شب عمليات مي‌خواهد جلو برود بايد تصميم خود را گرفته باشد. خداي نکرده اگر برادر ضعيفي است، نبايد جلو بيايد. هر کس نمي تواند تصميم بگيرد ،‌همراه ما نيايد و گرنه خداي نکرده به ما صدمه خواهد زد.


همه برادران تصميم خود را گرفته اند، ‌ولي من به خاطر سختي عمليات تأکيد مي کنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم باشيد که رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر صلاح  بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد کرد.


هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي گرداند. اگر از يک دسته بيست و دو نفري، ‌يک نفر بماند، بايد آن يک نفر مقاومت کند؛ حتي اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم که اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ، ‌آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وقتي شما شهيد شديد ،‌خودتان فرمانده‌ايد؛ وظيفه‌ ي ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است.


تا موقعي که دستور حمله داده نشده کسي تيراندازي نکند، ‌حتي اگر مجروح شد خودداري نمايد. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فرياد نکند، فرياد نشانه ضعف شماست.


با هر رگبار سبحان الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد، بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين تخليه و بقيه سازماندهي شده و کار ادامه يابد.


با عرض معذرت مسأله‌اي که اميدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله که از قلبهاي پاک شما به دور است، ‌ولي شيطان دست بردار نيست. شيطان بعضي وقتها آرامتر و با وجهه شرعي جلو مي‌آيد، ‌بنابراين در پيروزي مغرور نشويد.


حداکثر استفاده از وسايل را بکنيد. اگر اين پارو بشکند به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد ،‌با همين قايقها بايد عمليات را انجام بدهيم، ‌لباسهاي غواصي را خوب نگهداري کنيد ،‌يک سال است دنبال اين امکانات هستيم.


در شب عمليات آقا مهدي وضو مي گيرد و همه ي گردانها را يک يک از زير قرآن عبور مي دهد. مدام توصيه مي کند؛ برادران، خدا را از ياد نبريد! نام امام زمان (عج) را زمزمه کنيد! و دعا کنيد که کار ما براي خدا باشد و از پشت بي سيم نيز همه را به ذکر «لاحول و لا قوه الا بالله» تشويق مي کند.


قرار بر اين است که شب عمليات ،‌برادران کاملي، ميراب ،‌موسوي و مقيمي همراه آقا مهدي باشند. عمليات در آن سوي دجله غوغا مي کند و مهدي در اضطراب آن سوي دجله، نگران بسيجيان است.


لشگر عاشورا در اولين شب، موفق به شکستن خط دشمن مي شود و روز اول به کوشش در تثبيت مواضع از  ساحل رود مي گذرد و در مرحله دوم عمليات، از سوي لشگر عاشورا حمله اي نفس گير به واحدهايي از دشمن ـ که عامل فشار براي جناح چپ بودندـ آغاز مي شود.


دو روز از عمليات مي گذرد. برادر کاملي فراق مهدي را طاقت نمي آورد و او هم چون ديگران به آن سوي دجله مي رود. با «رستم خاني» برخورد مي کند و همان جا مي ماند.


نزديک شب آقا مهدي به آنجا مي آيد و خطاب به برادر کاملي مي گويد: «چرا آمدي؟» و او سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد، و آقا مهدي دستور مي دهد که براي خودشان سنگر بکنند.


برادر«امين شريعتي» هم همان جاست و همه تا صبح در کنار آقا مهدي مي مانند.


شب براي همه،  شبي عجيب است،‌ تا صبح چندين بار چاي مي آورند و شهيد مهدي نمي خورد. حدود ساعت سه برادر کاملي را صدا مي زند و از او مي خواهد که برايش چاي بياورد. برادر کاملي از مقر اورژانسي که نزديکشان است چاي مي آورد.


صبح زود بر مي خيزد و به سوي اتوبان مي رود و منتظر مي ماند تا نيروي تخريب برسد که متأسفانه نمي رسد. بعد با برادر مقيمي آماده مي شوند تا به جلو بروند و از برادر کاملي هم مي خواهد که بي سيم را بردارد و با آنان بيايد.


از يک نفربر مي گذرند، به تنگه اي مي رسند به نام «گلوگاه» يا «نخلستان». و پياده مي روند تا به يک گردان مي رسند. آقا مهدي آنان را توجيه مي کند و راه مي اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت مي کند و به حرکت خود ادامه مي دهد. نزديک ظهر به نيروها مي رسند. منطقه در تصرف نيروهاي خودي است . ولي هنوز پل تصرف نشده است،‌خبر مي دهند، برادران عسگر قصاب و علي تجلاّيي به شهادت رسيده اند.


برادر جمشيد فرمانده گردان «سيد الشهدا» را در آنجا مي بينند. آقا مهدي با دوربين به پل نگاه مي کند، پل تنها دو سه محافظ دارد. از سويي خبر مي رسد که عراق پاتک کرده است. جلوتر مي روند. چند نفربر در حال پيش روي به سوي آنهاست. و نيروهاي عراقي پشت سر آنها حرکت مي کنند. آقا مهدي خمپاره شصت را برپا مي کند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقي ها شليک مي کند. عراقي ها مي گريزند و دو، سه نفربرشان هم منفجر مي شود. نزديک ظهر، دوباره عراق پاتک مي کند و آقا مهدي و همراهانش ،‌از روستايي که در آن نزديکي است در حال خروج هستند، که در محاصره قرار مي گيرند. با عراقي ها حدود سي متر فاصله دارند. عراقي ها تلاش مي کنند که به جلو بيايند. برادر کاملي نارنجکي به سوي عراقي‌ها پرتاب مي کند و آقا مهدي دوتا نارنجک مي گيرد و به طرف عراقيها مي رود و بقيه هم تيراندازي مي‌کنند.


آقا مهدي پشت موضع عراقي ها مي خوابد و نارنجکها را ميان آنها مي اندازد و در پناه آتش تهيه شده  به سرعت به مواضع خودي بر مي گردد. ساعت چهار و نيم، احساسي شگفت، ناگاه به او دست مي دهد؛ به خلوتي نيازمند است. به برادر کاملي مي گويد: به نيروها بگو بالاي تپه بروند.


دوربين را به دست شهيد اوحاني مي دهد و به او مي گويد که به ده نزديک آنجا نگاه کند و ببيند وضع چطور است؟ مي خواهد ببيند که گردان سيد الشهدا در چه وضعي است. شهيد اوحاني نگاه مي کند: گردان سيد الشهدا، ‌در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر کاملي از پشت بي سيم در حال هدايت نيروها به بالاي تپه است.


شهيد اوحاني بر مي گردد تا وضع را تشريح کند و کاملي بر مي گردد تا نتيجه را گزارش دهد که مي‌بينند آقا مهدي با تواضعي عجيب، با کسي صحبت مي کند و چشمانش خورشيد وار مي درخشند، انگار دريايي از نور است که به يک سمت سرازير شده است و لبهايش با تبسمي نمکين با کسي راز مي‌گويند، صحبت در حريم است و همه بي خبرند و بايد بي خبر بمانند. پيک وصال آمده است و پيغام وصل دارد.


نگاه شهيد اوحاني و برادر کاملي در يکديگر تلاقي مي کند و آن گاه شهيد اوحاني با صدايي لرزان ـ با توجه به برادر کاملي ـ مي گويد: خداوندا … ! … امام زمان ! آقا مهدي دارد با مولايش سخن مي‌گويد.


برادر کاملي و شهيد اوحاني مي گويند که يکمرتبه آقا مهدي کمر راست مي کند و بر مي خيزد راست قامت و استوار.همين طرفه العين مي ارزيد به آن همه بي خوابي و خستگي..


شهيد اوحاني حس مي کند که بعد از اين معراج بايد با مهدي سخني بگويد، اما ديگر قدرت تکلم از او گريخته است،‌نمي داند چه بگويد و چگونه؟ و بريده بريده جمله اي را سر هم مي کند: « آقا مهدي … خلاصه … ان شاء الله … ما را حلال کنيد!»


بيش از اين نيز نمي توانست گفت. و آقا مهدي با آرامشي خاص و نگاهي آگاهانه و لبخندي پرمعنا پاسخ مي دهد: « آقاي اوحاني شما در سياست دخالت نکنيد؛ اگر شهيد شوم خدا مي داند و اگر هم نشوم باز خدا مي داند.»


آن گاه با شور و شعفي وصف ناپذير ،‌آرپي‌جي را بر مي دارد و به طرف پاسگاهي در جلو حرکت مي کند. و در پي نبردي دليرانه به لقاء معشوق مي پيوندد.


پنجره ديدگانش به ملکوت آسمان و زمين باز مي شوند، هنگام وصال دوستان است. در عرش و عالم قدس جشني است، قدسيان، همه، در حال دست افشاني و غزلخواني ‌اند.


او مال من است، وقت آن است اينک تا سوي من آوريدش ؛ اينکه من عاشق اويم و او محبوب من است ـ «يحِبُّهُمْ و يحِبُّونَهُ» آسمان چراغاني است و فضا، فضاي سماع و شور و نشاط است. رايحه دل انگيز انسان کامل رگ زمان و مکان را مشحون ساخته است و نسيم عطرآگين از کوي دوست مشام جان سالک الي الله را نوازش مي دهد.


اي همه انوار الهي يکجا بتابيد! اي همه فرشتگان صف به صف آييد و بر آدم سجده کنيد و بالهاي پروازتان را نيرو دهيد و خود را تبرک کنيد! بياييد تا عروج را بفهميد! بر پيشاني مهدي بوسه زنيد تا عشق را لمس کنيد .به زيارت مهدي بياييد تا حقيقت را دريابيد! اي قدسيان به قداست مهدي تقرب جوئيد تا تقدس يابيد! اي عرشيان بياييد معراج مهدي را ببينيد تا بال پروازتان توان عروج بيابد و تا منزلگه معشوقتان به پرواز درآورد، تا بدانيد که خداوند مي داند آنچه را شما نمي دانيد.


سپس پيکر مطهرش را از آب «هورالعظيم» مي گذرانند ـ پيش از اين در جريان شهادت حميد وقتي که شهيد مرتضي ياغچيان از مهدي خواسته بود اجازه دهد تا حميد را برگردانند، اجازه نداده بود و گفته بود: اگر مي توانيد همة‌بسيجيها را برگردانيد که برگردانيد و گرنه بگذاريد حميد هم با بقيه بسيجيها بماند و حال آيا مهدي راضي است که بي حميد به خانه برگردد.


قايق حرکت مي کند با پيکر مطهر مهدي که مورد هدف قرار مي گيرد و براي هميشه قطره به دريا مي‌رسد و ذره به خورشيد مي پيوندد. مهدي چگونه مي تواند بدون حميد به خانه برگردد.


… ما شهادت را بزرگترين سعادت مي دانيم؛ سعادتي از سوي خداوند، مخصوص بندگان خاص او.


و هيچ گونه واهمه و خوفي در رابطه با شهادت نداريم و طلب شهادت و عشق به شهادت است که باعث شتابان بودن ما، در پيشروي به سوي دشمن شده است.


منبع : www.tebyan.com


نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


+ شهيد مهدي باکري از زبان همسر

سه‏شنبه 18 تير 1387 ساعت 1:0 صبح

شهيد مهدي باکري از زبان همسر


شهيد مهدي باکري در کنار فرزندانش


 


* خانم باکري لطفاً در ارتباط با خصوصيات و ويژگي‌هاي اخلاقي شهيد باکري به ويژه در ارتباط با خانواده بگوييد؟



- بسم‌ رب الشهدا و الصديقين. صحبت کردن در ارتباط با شخصيت شهدا براي خود من خيلي مشکل است که بتوانم با اين زبان الکن، ويژگي، عظمت روحيه و ابهت معنوي ‌آن‌ها را مطرح کنم و اين را بايد قبول کنيم که هيچ واژه‌اي نمي‌تواند ايثارگري، فداکاري، تقوا و ايمان اينها را بيان کند. ولي تا آن اندازه که خدا توفيق داده است با اين شهدا زندگي کرده‌ايم و در اين دنياي فاني توانسته‌ايم چند صباحي با اين انسان هاي برگزيده خدا باهم باشيم. به شکرانه اين نعمت و بنا به احساس مسئوليت که نسبت به ايشان دارم به چند نکته اشاره مي‌کنم.


مهدي باکري يک سري خصوصيات اخلاقي و ويژگي‌هاي بارزي داشتند که در ابعاد مختلف مي‌توان آنها را مطرح کرد از جمله از بُعد نظامي، اجتماعي، سياسي، عبادي و اخلاقي، خصوصاً‌ اخلاق در خانواده که من در اين جا عمدتاً به اين بُعد ايشان مي‌پردازم.


از خصوصيات بارز شهيد مهدي باکري، يکي وارستگي و ساده‌زيستي ايشان بود که زبانزد خاص و عام بود. در اوايل زندگي مشترکمان شهيد رفتند جبهه و بعد از اينکه برگشتند، گفتند که برويم يک مقدار وسايل خانه تهيه کنيم. البته در اوايل ازدواج‌مان بعضي از لوازم ضروري را خانواده ما فراهم کرده بودند، ولي با اين همه مهدي حتي به وسايل اوليه و ابتدايي زندگي‌مان ايراد و اشکال وارد مي‌کردند و مي‌گفتند که ما از اين هم ساده‌تر مي‌توانيم زندگي کنيم. حتي روزي مادرشان به خانه‌ ما تشريف آورده بودند و با حالت خيلي ناراحت گفتند که خدا بابايت را رحمت کند و جاي او خالي است و اگر مي‌آمد و شما را در اين حال مي‌ديد که شما روي موکت زندگي مي‌کنيد قهراً نمي‌گذاشت اين چنين زندگي کنيد، چرا شما فقط اين طور زندگي مي‌کنيد در حالي که هيچ پاسداري اين چنين زندگي نمي‌کند. اين يکي از ويژگي‌هاي اخلاقي شهيد باکري بود که اصلاً به دنيا وابسته نبود و هيچ‌گونه وابستگي و دلبستگي به دنيا و تعلقات دنيوي نداشت و خيلي راحت توانسته بود از تعلقات دنيوي دل بکند و راهي را انتخاب کرده بود که راه پيغمبران عظيم‌الشأن اسلام (ص) و ائمه اطهار بود.


* شنيده‌ايم در طول مبارزات، يا دوران دفاع مقدس همواره در کنار شهيد باکري بوديد ؟


- ازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحميلي بود يعني سال 1359 که جنگ در شهريور ماه تازه شروع شده بود. شهيد باکري بلافاصله بعد از عقدمان، فردايش به جبهه تشريف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه که تشريف آوردند زندگي مشترکمان را شروع کرديم، مهدي مدت کوتاهي در جهاد سازندگي خدمت کرد بعد از آن فرمانده عمليات سپاه (شهيد مهدي اميني) که شهيد شد، وارد سپاه شد البته مدتي که در جهادسازندگي خدمت مي‌کردند هميشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملياتي که پيش مي‌آمد يا نياز مي‌شد، شرکت مي‌کردند. چند مدت در سپاه در پاکسازي مناطق کردستان از کومله و دموکرات، خدمات ارزنده‌اي به آذربايجان غربي کردند. برگرديم به قضيه ازدواج. شهيد باکري پيشنهاد کردند که من به اهواز مي‌روم با من مي‌آيي؟ بعد از موافقت با هم راهي اهواز شديم. چند ماه قبل از شروع عمليات فتح‌المبين به اهواز رفتيم و اولين عمليات که ما در اهواز بوديم عمليات فتح‌المبين بود. از عمليات فتح‌المبين تا عمليات بدر که آن عزيز شهيد شد من در تمامي مناطقي که لشکر عاشورا عمليات داشت من از اين شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، يا دزفول همواره همراه اين شهيد بودم.


 


همسر شهيد مهدي باکري، در گفت‌وگويي اظهار داشت که طي زندگي مشترکش، يقين داشته که همسرش روزي به مقام و درجه رفيع شهادت خواهد رسيد.

*لطفا در ارتباط با اخلاق ايشان در خانواده اگر خاطره خاصي داريد بفرماييد.


 - البته سرتاسر زندگي من با مهدي لحظه به لحظه خاطره است ولي خاطره مهمي که حالا در ذهن من خطور مي‌کند آن‌را بيان مي‌کنم. ايشان در ارتباط با بيت‌المال خيلي حساس بودند ما در زماني که در اهواز بوديم مسئوليت اداره خانه به من محول شده بود. يک روز قرار بود بچه‌هاي لشکر به عنوان مهمان به خانه ما بيايد. من از آنجا که فرصت نکرده بودم نان تهيه کنم به مهدي گفتم که وقتي عصر مي‌آييد، نان هم تهيه کنيد. مهدي که هم‌ طبق معمول عصرها دير به خانه مي‌آمدند -بنابه شرايط کاري- از آنجا که نانوايي‌ها بسته بودند نتوانسته بود نان تهيه کند. زنگ زدند که از لشکر نان بياورند. البته از امکانات لشکر هيچ وقت استفاده نمي‌کردند ولي چون مجبور بوديم اين کار را کردند. نان را که آوردند مهدي پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأکيد گفت که تو حق نداري از اين نان استفاده کني چون که اين‌ها را مردم براي رزمندگان اسلام ارسال کرده‌اند و چون تو رزمنده نيستي پس حق خوردن از اين نان‌ها را نداري. من هم مجبور شدم از خرده نان‌هايي که قبلاً در سفر مانده بود استفاده کردم. البته اين مراعات ايشان را مي‌رساند نسبت به بيت‌المال والا خداي ناکرده سوء برداشت نشود.



يکي از خصوصيات بارز ايشان اين بود که ايشان مسئوليت سنگيني که در لشکر داشتند و به خانه خيلي کم سر مي‌زدند، ولي با تمام اينها و عليرغم آن‌ همه خستگي وقتي که وارد خانه مي‌شدند با روحيه شاد و بشّاش و خيلي متواضعانه برخورد مي‌کردند. شهيد آيت‌الله محلاتي در خصوص ايشان فرموده بودند که مهدي مظهر غضب خدا است عليه دشمنان. واقعاً اينطور بود با وجود اينکه در مقابل دشمن با خشم و غضب برخورد مي‌کردند ولي در خانه خيلي رئوف، مهربان، متواضع و فروتن بود و هيچ‌گونه اظهار خستگي نمي‌کرد. با روحيه شاد وارد خانه مي‌شد و با نشاط از خانه خارج مي‌شد.


 *آيا ايشان از فعاليت‌هايشان، از کارهايشان از اوضاع و احوال و خاطرات جبهه و همرزمانشان چيز خاصي مي‌گفتند؟


 


 - باز يکي از خصوصيات بارز شهيد باکري که خيلي برايم جاليم جالب بود، اين بود که مسائل محيط کارش را زياد در منزل مطرح نمي‌کرد و معتقد بود که اگر اينها مطرح شود ممکن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصي که انسان مي‌تواند نسبت به کارهايي که کرده است داشته باشد ناگهان از بين برود. لذا به اين علت مسائل جبهه و کارهايي را که به خودش مربوط بود مطرح نمي‌کرد. يک روز اتفاقاً خودم از ايشان پرسيدم اين همه افراد جبهه مي‌روند و مي‌آيند و کلي درباره آن حرف مي‌زنند، ولي شما اصلاً صحبت نمي‌کنيد با اين همه مسئوليت سنگيني که داري، چرا حرف نمي‌زني؟ ايشان گفتند: من که آنجا کاري نمي‌کنم کارها را بسيجي‌ها مي‌کنند و آنقدر به اين بسيجي‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند ياد مي‌کردند و مي‌گفتند اين‌ها بچه‌هاي من هستند و هرکس که از بچه‌هاي لشکر شهيد مي‌شد عکس‌اش را به خانه مي‌آورد و به ديوار اتاقش نصب مي‌کرد. اتاقش شده بود يک نمايشگاه عکس. وقتي که من مثلاً از بيرون مي‌آمدم خانه. مي‌ديدم که به اين عکس شهدا خيره شده است و زير لبش اشعاري را زمزمه مي‌کند و چشمهايش پر از اشک شده است مي‌خواست گريه کند ولي من که وارد اتاق مي‌شدم صحنه عوض مي‌شد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نمي‌کرد چرا که معتقد بود که بادمجان بم آفت ندارد. ولي من يقيناً مي‌دانستم مهدي که يکي از افراد برگزيده خدا بود، حتماً در آينده نزديک به مقام و درجه رفيع شهادت خواهد رسيد.


وقتي که زندگي تمامي شهدا را مورد دقت قرار مي‌دهيم مي‌بينيم که اينها از زمان کودکي اقدام به خودسازي کرده بودند و خودشان را پرورش داده بودند و از افراد برگزيده خدا بودند البته به اين معني نيست که اين افراد غير قابل تصور ما باشند و يا ما نتوانيم مثل اين افراد باشيم. اين افراد بنا به فرموده خداوند متعال که: «الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا» وقتي به اين يقين رسيدند که غير از خدا هيچ‌کس را ندارند و يک مسيري را انتخاب کردند که خدا و پيغمبر انتخاب کرده‌اند. يک قدم به عقب برنگشتند و در آن مسير با تمام وجود راه افتادند و وجودشان را در طبق اخلاص گذاشتند. شهيد باکري هم از اين لحاظ مستثنا نبودند.


 * نقش شهدا را در دوران دفاع مقدس چگونه مي‌بينيد و اگر اين فرهنگ شهادت نبود آيا جامعه ما در چه وضعيتي قرار مي‌گرفت؟


- قطعاً‌ نقش شهدا را در دفاع مقدس هيچ‌کس نمي‌تواند انکار کند و ما همگي مديون خون شهدا هستيم اگر اين شهدا نبودند هيچ‌وقت اين انقلاب و اين جامعه به اين مرحله نمي‌رسيد و تنها راه سعادت و نجات که به قول شهيد باکري که در وصيت‌نامه‌شان فرموده‌اند راه سعادت، همان راه اسلام است و انشاءالله خدا توفيق عبادت و اطاعت و ترک معصيت و ادامه راه شهدا را به همه ما عنايت فرمايد.


منبع : www.tebyan.com


نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


+ الله بَندهسي!

شنبه 15 تير 1387 ساعت 1:0 صبح

الله بَنده‌سي!


شهيد مهدي باکري


شهيد مهدي باکري



متولد مياندوآب بود. فارغ‌التحصيل رشته مهندسي مکانيک. شهردار اروميه و اين آخري‌ها شده بود فرمانده لشکر 31 عاشورا. معروف شده بود. ديگر کسي نبود که مهدي باکري را نشناسد.


***


مرتب مي‌رفت به محله‌هاي پايين شهر، مثل علي‌آباد و حسين‌آباد و کوچه‌هاي خاکي و گلي آن را آسفالت مي‌کرد. مي‌نشست با کارگرها چاي مي‌خورد، غذا مي‌خورد، حرف مي‌زد، شوخي مي‌کرد، تا کارها سريع‌تر و با رغبت‌تر انجام شود. اصلا هم بلد نبود رياست کند. اما اداره کردن چرا. نه منشي داشت و نه اجازه مي‌داد نفسش بلند پروازي کند. در اتاقش هم هميشه باز بود.


***


فکر کردم از خودمان است. يکي  بهش گفت: «آره. اون بيل رو بردار بيار از اينجا مشغول شو!» رفت بيل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: «آقاي شهردار! شما چرا؟» گفت: «من و اونها نداره.  کار نبايد زمين بمونه.» بيل مي‌زد عينهو کارگرها، عريق مي‌ريخت عينهو کار کارگرها!


***


برادرم هر دويمان را خوب مي‌شناخت. آمد به من گفت: «زندگي کردن با مهدي خيلي سخته‌ها، صفيه»


گفتم: «مي‌دونم» گفت: «مطمئني پشيمان نمي‌شوي؟» با اطمينان کامل گفتم: «بله» شايد فکر مهريه هم از همين‌جا توي ذهنم شکل گرفت که بايد ساده باشد. آن‌قدر ساده که هيچ‌کس نتواند فکرش را بکند. مهدي هم به همين فکر مي‌کرد، وقتي گفت: «يک جلد کلام‌الله و يک قبضه کلت» شادي در چشم‌هاي هر دويمان و در سکوتي که پيش آمد، موج زد.


***


 


شهيد مهدي باکري


رفتم گفتم: «ممکن است حميد جا بمونه، بذاز برن بيارنش!» گفت: «حميد ديگه شهيد شده، بايد بمونه، اون جواني بايد برگرده که زخمي شده و مي‌تونه زنده بمونه، هر موقع شهداي ديگه رو آورديد عقب، اون وقت حميد رو هم بياريد!» دستوره، دستور، رياست بلد نبود، اما اداره مي‌کرد.


***


دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمي که رابطه‌اش با مهدي نزديک‌تر بود. من وسط بودم و پيام‌ها را مي‌شنيدم. احمد گفت: «مهدي کجايي؟» مهدي گفت: «اگر بدوني، اگر بدوني کجا نشستم و پيش کي‌ها نشستم.» احمد گفت: «پاشو بيا مهدي!» مهدي مي‌گفت: «اگر بدوني دارم چه چيزها مي‌بينم.» احمد گفت: «مي‌دونم، مي‌دونم. ولي دليل نميشه که بلند نشي بيايي.» مهدي گفت: «اگر اين چيزها را که من مي‌بينم تو هم مي‌ديدي، يه لحظه اونجا نمي‌موندي.» احمد گفت: «يعني نمي‌خواهي بلند...» مهدي مي‌گفت: «احمد! پاشو بيا! بيا اينجا تا هميشه با هم باشيم.» احمد گفت: «فعلا خداحافظ.» شايد ربع ساعت بيشتر طول نکشيد که ديدم احمد کاظمي آمد، از همانجايي که اسکله بود. رفتم گفتم: «کجا؟» گفت: «مي‌خوام برم پيش مهدي.» گفتم: «از اينجا نه! بيا از اين رو با هم بريم!» گفت: «مگه  جاي ديگه هم اسکله هست؟» گفتم: «بيا حالا!...» کشيدم بردمش يک جاي امن نشاندمش. گفت: «چي شده، مطمئني؟ چرا نمي‌ذاري برم پيش مهدي؟» سعي کردم خودم را کنترل کنم، به کيسه‌اي نگاه کردم و گفتم: «ديگه لازم نيست.» احمد همانجا زانو زد  و بغضش ترکيد.


***


25 بهمن 63 بود. هور العظيم، کنار دجله... . يادش به خير، تکيه کلامش بود: الله  بنده‌سي؛ بنده خدا...!


منبع : www.tebyan.com


نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


+ وصيت نامه شهيد مهندس مهدي باکري

پنجشنبه 13 تير 1387 ساعت 1:0 صبح

وصيت نامه شهيد مهندس مهدي باکري



يا الله،‌يا محمد،يا علي،‌يا فاطمة زهرا،‌يا حسن،يا حسين،‌يا مهدي (عج) و تو اي روح الله و شما اي پيروان صادق شهيدان.


خدايا چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي که سراپا گناه و معصيت و نافرماني ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است که نيامرزيده از دنيا بروم. مي ترسم رفتنم خالص نباشد و پذيرفته درگاهت نشوم. يا رب العفو، خدايا نميرم در حالي که از ما راضي نباشي. اي واي که سيه روز خواهم بود.خدايا چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات که نفهميدم. يا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربش ، و چه کنم که تهيدستم،خدايا تو قبولم کن.


سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر کفر و الحاد،‌عصر مظلوميت اسلام وپيروان واقعي اش. عزيزانم شبانه روز بايد شکرگزار خدا باشيم که سرباز راستين صادق اين نعمت شويم و بايد خطر وسوسه هاي دروني ودنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم که صدق نيت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.


اي عاشقان اباعبدالله بايستي شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بايستي از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بايستي محتواي فرامين امام را درک و عمل نمائيم تا بلکه قدري از تکليف خود را در شکر گزاري بجا آورده باشيم.


وصيت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فاميل بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،هميشه بياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل کنيد،‌پشتيبان و از ته قلب مقلد امام باشيد،‌اهميّت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد وفرزندان خود را نيز همانگونه تربيت کنيد تا سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح وارث حضرت ابولفضل براي اسلام ببار آيند. از همه کساني که از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و اميد دارم خداوند مرا با گناهان بسيار بيامرزد.


                   خدايا مرا پاکيزه بپذير


منبع : www.tebyan.com


نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


+ سردار سرلشکر پاسدار شهيد مهدي باکري

شنبه 27 بهمن 1386 ساعت 3:38 عصر

سردار سرلشکر پاسدار شهيد مهدي باکري



فرمانده لشکر 31 عاشورا








تولد و کودکي

به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يک خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران کودکي، مادرش را – که بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باکري به دست دژخيمان ساواک) وارد جريانات سياسي شد.

فعاليت هاي سياسي – مذهبي

پس از اخذ ديپلم با وجود آنکه از شهادت برادرش بسيار متاثر بود، به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مکانيک مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يکي از افراد مبارز اين دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.

شهيد باکري در طول فعاليت هاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواک) تحت کنترل و مراقبت بود.

پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از کشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزين داخل کشور فعال شود.

شهيد مهدي باکري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني(ره) – در حالي که در تهران افسر وظيفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي کرد و فعاليت هاي گوناگوني را در جهت پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجام داد.


پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب و به دنبال تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد در آمد و در سازماندهي و استحکام سپاه اروميه نقش فعالي را ايفا کرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.

ازدواج شهيد مهدي باکري مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. مهريه همسرش اسلحه کلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئوليت جهاد سازندگي استان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.

شهيد باکري در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاش هاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاکسازي منطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليت هاي شبانه‌روزي در مسئوليت هاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تکليف خويش را در جهاد با کفار بعثي و متجاوزين به ميهن اسلامي ديد و راهي جبهه‌ها شد.



نقش شهيد در دفاع مقدس

شهيد باکري با استعداد و دلسوزي فراوان خود توانست در عمليات فتح‌المبين با عنوان معاون تيپ نجف اشرف در کسب پيروزي ها موثر باشد. در اين عمليات يکي از گردان ها در محاصره قرار گرفته بود، که ايشان به همراه تعدادي نيرو، با شجاعت و تدبير بي‌نظير آنان را از محاصره بيرون آورد. در همين عمليات در منطقه رقابيه از ناحيه چشم مجروح شد و به فاصله کمتر از يک ماه در عمليات بيت‌المقدس (با همان عنوان) شرکت کرد و شاهد پيروزي لشکريان اسلام بر متجاوزين بعثي بود.

در مرحله دوم عمليات بيت‌المقدس از ناحيه کمر زخمي شد و با وجود جراحت هايي که داشت در مرحله سوم عمليات، به قرارگاه فرماندهي رفت تا برادران بسيجي را از پشت بي‌سيم هدايت کند.

در عمليات رمضان با سمت فرماندهي تيپ عاشورا به نبرد بي‌امان در داخل خاک عراق پرداخت و اين بار نيز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحيت، وي مصمم تر از پيش در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و بدون احساس خستگي براي تجهيز، سازماندهي،‌ هدايت نيروها و طراحي عمليات، شبانه‌روز تلاش مي‌کرد.

در عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي او بر لشکر عاشورا و ايثار رزمندگان سلحشور، بخش عظيمي از خاک گلگون ايران اسلامي و چند منطقه استراتژيک آزاد شد.

شهيد باکري در عمليات والفجرمقدماتي و والفجر يک، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشکر عاشورا، به همراه بسيجيان غيور و فداکار، در انجام تکليف و نبرد با متجاوزين، آمادگي و ايثار همه‌جانبه‌اي را از خود نشان داد.

در عمليات خيبر زماني که برادرش حميد، به درجه رفيع شهات نايل آمد، با وجود علاقه خاصي که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنين گفت: شهادت حميد يکي از الطاف الهي است که شامل حال خانواده ما شده است. و در نامه‌اي خطاب به خانواده‌اش نوشت:

« من به وصيت و آرزوي حميد که باز کردن راه کربلا مي‌باشد همچنان در جبهه‌ها مي‌مانم و به خواست و راه شهيد ادامه مي‌دهم تا اسلام پيروز شود.»

تلاش فراوان در ميادين نبرد و شرايط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشييع پيکر پاک برادر و همرزمش که سال ها در کنارش بود بازداشت. برادري که در روزهاي سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سياسي و در جبهه‌ها، پا به پاي مهدي، جانفشاني کرد.

نقش شهيد باکري و لشکر عاشورا در حماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتي که آنان در دفاع پاتک هاي توانفرساي دشمن از خود نشان دادند بر کسي پوشيده نيست.

در مرحله آماده ‌سازي مقدمات عمليات بدر، اگرچه روزها به کندي مي‌گذشت اما مهدي با جديت، همه نيروها را براي نبردي مردانه و عارفانه تهييج و ترغيب کرد و چونان مرشدي کامل و عارفي واصل، آنچه را که مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت بايد بدانند و در مرحله نبرد بکار بندند، با نيروهايش درميان گذاشت.


بيانات شهيد قبل از شروع عمليات بدر

همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختي عمليات تاکيد مي‌کنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد که رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد کرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده کنيم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي‌گرداند. اگر از يک دسته بيست و دو نفري، يک نفر بماند بايد همان يک نفر مقاومت کند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم که اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است.

تا موقعي که دستور حمله داده نشده کسي تيراندازي نکند. حتي اگر مجروح شد سکوت را رعايت کند، دندان ها را به هم بفشارد و فرياد نکند.     



با هر رگبار سبحان‌الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد. بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين را تخليه کرده و با سازماندهي مجدد کار را ادامه دهيد.

حداکثر استفاده از وسايل را بکنيد. اگر اين پارو بشکند، به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد. با همين قايق ها بايد عمليات بکنيم. مهدي در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردان ها را يک يک از زير قرآن عبور مي‌دهد. مداوم توصيه مي‌کند:

برادران! خدا را از ياد نبريد نام امام زمان(عج) را زمزمه کنيد. دعا کنيد که کار ما براي خدا باشد.

از پشت بي‌سيم نيز همه را به ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحريض و تشويق مي‌کند.

لشکر عاشورا در کنار ساير يگان هاي عمل کننده نيروي زميني سپاه، در اولين شب عمليات بدر، موفق به شکستن خط دشمن مي‌شود و روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد.

در مرحله دوم عمليات، از سوي لشکر عاشورا حمله‌اي نفس‌گير به واحدهايي از دشمن که عامل فشار براي جناح چپ بودند، آغاز مي‌شود. حمله‌اي که قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع کامل دست دشمن از تعرض به نيروها در جناح چپ ثمره آن بود.

ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : بچه هاي هيئت

نظرات ديگران [ نظر]


   [آرشيو شده ها]