سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خاطره ای از شهید همت

-  آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره.

هرکس می‌رفت، دیگه برنمی‌گشت. همان سه‌راهی که الآن می‌گویند سه‌راهی همت. خیلی کم می‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند.

آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه کسی رو ندارم بفرستم، شرمنده.»

حاجی بلند شد و گفت «مثل این که خدا طلبیده.» و با میرافضلی سوار موتور شدند که بروند خط.

عراق داشت جلو می‌آمد. زجاجی شهید شده بود و کریمی توی خط بود. بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را می‌زدند لب هور،‌ جایی که جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده می‌کردند.

روی یک تکه از پل‌هایی که آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌های بچه‌ها دستش بود. با دست آب را کنار می‌زد و می‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زیر آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. قمقمه‌ها را یکی یکی پر کرد و برگشت.


[ یکشنبه 91/3/21 ] [ 10:0 صبح ] [ ]

همکارانش معتقدند جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل یک سپاهی عادی رفتار می‏کرد، آنها می‏گویند وقتی اسلحه به خرمشهر می‏بردیم و آنجا خالی می‏کردیم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمی‏شد. به او می‏گفتند تو چرا خسته نمی‏شوی و او پاسخ می‏داد، وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره‏های تهران آجر بار می‏کردم در حالیکه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.      ( به روایت پدر شهید )


[ سه شنبه 91/3/16 ] [ 8:0 صبح ] [ ]

شهید حسن  باقری

در عملیات بیت‌المقدس وقتی یکی از تیپ ها در وضعیت دشواری قرار گرفته بود، فرمانده آن دراثر فشار مشکلات می‌گوید: مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ شهید باقری پاسخ می‌دهد:

آری، بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهید است که روی زمین می‌ریزد، قوه محرکه شما خون شهداست...



[ یکشنبه 91/2/31 ] [ 4:7 عصر ] [ ]

یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم.
 همین طور  که احوالپرسی می کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بدحجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می گفت:
غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟
بعد هم سرش رو آورد بالا و با حال عجیبی گفت:
خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم همچین صحنه های خلا ف شرعی را توی این مملکت ببینیم. مبادا به خاطر اینجور آدما به ما هم غضب کنی و بلاهای خودت رو روی سرمون نازل کنی.
حالا که 14 سال از اون دیدار می گذره پسرم هنوز جملات ابراهیم رو که نشونه ی  غیرتش بود، یادش مونده.


[ یکشنبه 91/2/24 ] [ 11:0 عصر ] [ ]

بیانات گهربار امام خمینی (ره) در مورد شهید مطهری(ره):

«گرچه انقلاب اسلامی ایران به رغم بدخواهان و ماجراجویان به خواست و توفیق خداوند متعال به پیروزی رسید و نهادهای اسلامی انقلابی یکی پس از دیگری در ظرف تقریباً یک سال با آرامش و موفقیت انجام گرفت، لکن بر ملت ما و به حوزه های اسلامی و علمی خسارتهای جبران ناپذیر به دست منافقان ضدّ انقلاب واقع شد، همچون ترور خائنانه ی مرحوم دانشمند و اسلام شناس عظیم الشأن حجة الاسلام آقای حاج شیخ مرتضی شهید مطهری رحمةالله علیه.

اینجانب نمی توانم در این حال، احساسات و عواطف خود را نسبت به این شخصیت عزیز ابراز کنم. آنچه باید عرض کنم در باره ی او، آن است که وی خدمتهای ارزشمندی به اسلام و علم نمود و موجب تأسف بسیار است که دست خیانتکار، این درخت ثمربخش را از حوزه های علمی و اسلامی گرفت و همگان را از ثمرات ارجمند آن محروم نمود.

مطهری فرزندی عزیز برای من و پشتوانه ای محکم برای حوزه های دینی و علمی و خدمتگزاری سودمند برای ملت و کشور بود. خدایش رحمت کند و در جوار خدمتگزاران بزرگ اسلام جایگزین فرماید.

ادامه بیانات در ادامه مطلب:

ادامه مطلب...

[ دوشنبه 91/2/11 ] [ 4:54 عصر ] [ ]

خیلی اشکش را نگه می داشت ، توی چشمش ، همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ، وقتی امام رحلت کرد. دوستش می گفت: « ما که توی نماز قنوت میگیریم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست.» بارها می شنیدم که می گفت « اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای » بلند هم می گفت از ته دل...!!!

                                            گردآورنده : سید محسن میرمسیب


[ شنبه 91/2/9 ] [ 4:0 عصر ] [ ]

کجایند مردان بی ادعا 

وقتی که خبرنگار گفت: درخدمت برادر محمود کاوه، فرمانده ی فاتح عملیات هستیم ... راهش را کشید و رفت. وقتی خبرنگاربه اوگفت: چرا ناراحت شدین؟

جمله ی بدی گفتم؟ کاوه اشاره کرد به نیرو ها وگفت: فاتح عملیات این بسیجی های بی نام و نشان هستند، برو با آنها مصاحبه کن . وخودش قید صحبت را زد ...

 


[ جمعه 91/2/1 ] [ 12:7 صبح ] [ ]

 

یک ماجرای جالب از زبان مادر شهید محمد معماریان:
مادر شهید در آستانه دهه اول محرم پایش می‌شکند و همان روزی که پایش را گچ می‌گیرد، به سر مزار فرزندش می‌رود و همان شب در خواب فرزندش را می‌بیند که به او می‌گوید امروز کاری با من داشتید.
وی پاسخ می‌دهد پایم شکسته و نمی‌توانم مانند هر سال در مراسم امام حسین (ع
)خدمت کنم. شهید دستمالی را از جیب خود درمی‌آورد و می‌گوید سه شب قبل نزد ارباب بی‌کفنمان امام حسین (
ع)بودم و ایشان این دستمال را به من دادند و من برای شفا روی پای شما می‌گذارم.
مادر شهید می‌گوید وقتی از خواب بیدار شدم. دستمال هنوز روی پایم بود و عطر عجیبی در اتاق پیچیده بود. فردا نزد مرحوم آیت‌العظمی گلپایگانی رفتیم و قبل از اینکه چیزی به او بگوییم دستمال را بر سر و صورت خود مالید، از ایشان سئوال کردیم آیا جریان این دستمال را می‌دانید، فرمودند این دستمال بوی عطر تربت جد غریبم را می‌دهد....

 

راوی : حاج حسین کاجی


[ شنبه 91/1/26 ] [ 4:0 عصر ] [ ]

داستان عروج شهید مهدی باکری

شهید مهدی باکری

این نوشته ها آخرین گفتگو هایی  است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته،در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی  براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم .

به نقل از شهید احمد کاظمی:

...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟ 

گفتم: با سر

گفت:زودتر                                        

آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.

نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.

گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))

گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))

گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...

گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))

فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!

صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...

ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...

منبع : www.tebyan.com


[ دوشنبه 87/4/24 ] [ 1:0 صبح ] [ ]

شهید باکری و عملیات بدر

شهید مهدی باکری

متنی که می خوانید قسمتی از سخنان شهید باکری قبل از عملیات بدر است.

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی که در ده، در شهر و … دارید ، ‌کنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توکّل به خداوند ، ‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناکرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازه ی نوک سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نکرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر کس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نکرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من به خاطر سختی عملیات تأکید می کنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید که رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر صلاح  بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید کرد.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، ‌یک نفر بماند، باید آن یک نفر مقاومت کند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم که این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ، ‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفه‌ ی ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

تا موقعی که دستور حمله داده نشده کسی تیراندازی نکند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نکند، فریاد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و کار ادامه یابد.

با عرض معذرت مسأله‌ای که امیدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله که از قلبهای پاک شما به دور است، ‌ولی شیطان دست بردار نیست. شیطان بعضی وقتها آرامتر و با وجهه شرعی جلو می‌آید، ‌بنابراین در پیروزی مغرور نشوید.

حداکثر استفاده از وسایل را بکنید. اگر این پارو بشکند به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد ،‌با همین قایقها باید عملیات را انجام بدهیم، ‌لباسهای غواصی را خوب نگهداری کنید ،‌یک سال است دنبال این امکانات هستیم.

در شب عملیات آقا مهدی وضو می گیرد و همه ی گردانها را یک یک از زیر قرآن عبور می دهد. مدام توصیه می کند؛ برادران، خدا را از یاد نبرید! نام امام زمان (عج) را زمزمه کنید! و دعا کنید که کار ما برای خدا باشد و از پشت بی سیم نیز همه را به ذکر «لاحول و لا قوه الا بالله» تشویق می کند.

قرار بر این است که شب عملیات ،‌برادران کاملی، میراب ،‌موسوی و مقیمی همراه آقا مهدی باشند. عملیات در آن سوی دجله غوغا می کند و مهدی در اضطراب آن سوی دجله، نگران بسیجیان است.

لشگر عاشورا در اولین شب، موفق به شکستن خط دشمن می شود و روز اول به کوشش در تثبیت مواضع از  ساحل رود می گذرد و در مرحله دوم عملیات، از سوی لشگر عاشورا حمله ای نفس گیر به واحدهایی از دشمن ـ که عامل فشار برای جناح چپ بودندـ آغاز می شود.

دو روز از عملیات می گذرد. برادر کاملی فراق مهدی را طاقت نمی آورد و او هم چون دیگران به آن سوی دجله می رود. با «رستم خانی» برخورد می کند و همان جا می ماند.

نزدیک شب آقا مهدی به آنجا می آید و خطاب به برادر کاملی می گوید: «چرا آمدی؟» و او سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید، و آقا مهدی دستور می دهد که برای خودشان سنگر بکنند.

برادر«امین شریعتی» هم همان جاست و همه تا صبح در کنار آقا مهدی می مانند.

شب برای همه،  شبی عجیب است،‌ تا صبح چندین بار چای می آورند و شهید مهدی نمی خورد. حدود ساعت سه برادر کاملی را صدا می زند و از او می خواهد که برایش چای بیاورد. برادر کاملی از مقر اورژانسی که نزدیکشان است چای می آورد.

صبح زود بر می خیزد و به سوی اتوبان می رود و منتظر می ماند تا نیروی تخریب برسد که متأسفانه نمی رسد. بعد با برادر مقیمی آماده می شوند تا به جلو بروند و از برادر کاملی هم می خواهد که بی سیم را بردارد و با آنان بیاید.

از یک نفربر می گذرند، به تنگه ای می رسند به نام «گلوگاه» یا «نخلستان». و پیاده می روند تا به یک گردان می رسند. آقا مهدی آنان را توجیه می کند و راه می اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت می کند و به حرکت خود ادامه می دهد. نزدیک ظهر به نیروها می رسند. منطقه در تصرف نیروهای خودی است . ولی هنوز پل تصرف نشده است،‌خبر می دهند، برادران عسگر قصاب و علی تجلاّیی به شهادت رسیده اند.

برادر جمشید فرمانده گردان «سید الشهدا» را در آنجا می بینند. آقا مهدی با دوربین به پل نگاه می کند، پل تنها دو سه محافظ دارد. از سویی خبر می رسد که عراق پاتک کرده است. جلوتر می روند. چند نفربر در حال پیش روی به سوی آنهاست. و نیروهای عراقی پشت سر آنها حرکت می کنند. آقا مهدی خمپاره شصت را برپا می کند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقی ها شلیک می کند. عراقی ها می گریزند و دو، سه نفربرشان هم منفجر می شود. نزدیک ظهر، دوباره عراق پاتک می کند و آقا مهدی و همراهانش ،‌از روستایی که در آن نزدیکی است در حال خروج هستند، که در محاصره قرار می گیرند. با عراقی ها حدود سی متر فاصله دارند. عراقی ها تلاش می کنند که به جلو بیایند. برادر کاملی نارنجکی به سوی عراقی‌ها پرتاب می کند و آقا مهدی دوتا نارنجک می گیرد و به طرف عراقیها می رود و بقیه هم تیراندازی می‌کنند.

آقا مهدی پشت موضع عراقی ها می خوابد و نارنجکها را میان آنها می اندازد و در پناه آتش تهیه شده  به سرعت به مواضع خودی بر می گردد. ساعت چهار و نیم، احساسی شگفت، ناگاه به او دست می دهد؛ به خلوتی نیازمند است. به برادر کاملی می گوید: به نیروها بگو بالای تپه بروند.

دوربین را به دست شهید اوحانی می دهد و به او می گوید که به ده نزدیک آنجا نگاه کند و ببیند وضع چطور است؟ می خواهد ببیند که گردان سید الشهدا در چه وضعی است. شهید اوحانی نگاه می کند: گردان سید الشهدا، ‌در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر کاملی از پشت بی سیم در حال هدایت نیروها به بالای تپه است.

شهید اوحانی بر می گردد تا وضع را تشریح کند و کاملی بر می گردد تا نتیجه را گزارش دهد که می‌بینند آقا مهدی با تواضعی عجیب، با کسی صحبت می کند و چشمانش خورشید وار می درخشند، انگار دریایی از نور است که به یک سمت سرازیر شده است و لبهایش با تبسمی نمکین با کسی راز می‌گویند، صحبت در حریم است و همه بی خبرند و باید بی خبر بمانند. پیک وصال آمده است و پیغام وصل دارد.

نگاه شهید اوحانی و برادر کاملی در یکدیگر تلاقی می کند و آن گاه شهید اوحانی با صدایی لرزان ـ با توجه به برادر کاملی ـ می گوید: خداوندا … ! … امام زمان ! آقا مهدی دارد با مولایش سخن می‌گوید.

برادر کاملی و شهید اوحانی می گویند که یکمرتبه آقا مهدی کمر راست می کند و بر می خیزد راست قامت و استوار.همین طرفه العین می ارزید به آن همه بی خوابی و خستگی..

شهید اوحانی حس می کند که بعد از این معراج باید با مهدی سخنی بگوید، اما دیگر قدرت تکلم از او گریخته است،‌نمی داند چه بگوید و چگونه؟ و بریده بریده جمله ای را سر هم می کند: « آقا مهدی … خلاصه … ان شاء الله … ما را حلال کنید!»

بیش از این نیز نمی توانست گفت. و آقا مهدی با آرامشی خاص و نگاهی آگاهانه و لبخندی پرمعنا پاسخ می دهد: « آقای اوحانی شما در سیاست دخالت نکنید؛ اگر شهید شوم خدا می داند و اگر هم نشوم باز خدا می داند.»

آن گاه با شور و شعفی وصف ناپذیر ،‌آرپی‌جی را بر می دارد و به طرف پاسگاهی در جلو حرکت می کند. و در پی نبردی دلیرانه به لقاء معشوق می پیوندد.

پنجره دیدگانش به ملکوت آسمان و زمین باز می شوند، هنگام وصال دوستان است. در عرش و عالم قدس جشنی است، قدسیان، همه، در حال دست افشانی و غزلخوانی ‌اند.

او مال من است، وقت آن است اینک تا سوی من آوریدش ؛ اینکه من عاشق اویم و او محبوب من است ـ «یحِبُّهُمْ و یحِبُّونَهُ» آسمان چراغانی است و فضا، فضای سماع و شور و نشاط است. رایحه دل انگیز انسان کامل رگ زمان و مکان را مشحون ساخته است و نسیم عطرآگین از کوی دوست مشام جان سالک الی الله را نوازش می دهد.

ای همه انوار الهی یکجا بتابید! ای همه فرشتگان صف به صف آیید و بر آدم سجده کنید و بالهای پروازتان را نیرو دهید و خود را تبرک کنید! بیایید تا عروج را بفهمید! بر پیشانی مهدی بوسه زنید تا عشق را لمس کنید .به زیارت مهدی بیایید تا حقیقت را دریابید! ای قدسیان به قداست مهدی تقرب جوئید تا تقدس یابید! ای عرشیان بیایید معراج مهدی را ببینید تا بال پروازتان توان عروج بیابد و تا منزلگه معشوقتان به پرواز درآورد، تا بدانید که خداوند می داند آنچه را شما نمی دانید.

سپس پیکر مطهرش را از آب «هورالعظیم» می گذرانند ـ پیش از این در جریان شهادت حمید وقتی که شهید مرتضی یاغچیان از مهدی خواسته بود اجازه دهد تا حمید را برگردانند، اجازه نداده بود و گفته بود: اگر می توانید همة‌بسیجیها را برگردانید که برگردانید و گرنه بگذارید حمید هم با بقیه بسیجیها بماند و حال آیا مهدی راضی است که بی حمید به خانه برگردد.

قایق حرکت می کند با پیکر مطهر مهدی که مورد هدف قرار می گیرد و برای همیشه قطره به دریا می‌رسد و ذره به خورشید می پیوندد. مهدی چگونه می تواند بدون حمید به خانه برگردد.

… ما شهادت را بزرگترین سعادت می دانیم؛ سعادتی از سوی خداوند، مخصوص بندگان خاص او.

و هیچ گونه واهمه و خوفی در رابطه با شهادت نداریم و طلب شهادت و عشق به شهادت است که باعث شتابان بودن ما، در پیشروی به سوی دشمن شده است.

منبع : www.tebyan.com


[ جمعه 87/4/21 ] [ 1:0 صبح ] [ ]
<      1   2   3   4   5      >

مراسم این هفته

چهارشنبه 2 دی‌ماه
خیابان معلم / کوی 10 / فرعی چهارم
شروع مراسم ساعت ۱۹:۳۰

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 74
کل بازدیدها: 562126