
یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم.
همین طور که احوالپرسی می کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بدحجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می گفت:
غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟
بعد هم سرش رو آورد بالا و با حال عجیبی گفت:
خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم همچین صحنه های خلا ف شرعی را توی این مملکت ببینیم. مبادا به خاطر اینجور آدما به ما هم غضب کنی و بلاهای خودت رو روی سرمون نازل کنی.
حالا که 14 سال از اون دیدار می گذره پسرم هنوز جملات ابراهیم رو که نشونه ی غیرتش بود، یادش مونده.