|
فرصتی هست تا بشنویم و خود را ارزان نفروشیم ... شهر را سکوت و وحشت فرا گرفته بود . صداها در گلو خفه گشته ، نا مردی در همه جا ریشه دوانده بود . دست های نفاق در سقیفه به هم آمده ، روزگار نیرنگ و دسیسه را رقم زده بود و مردم نیز به طمع آسایش و راحتی ، یا ترس از جان ، حقیقت را از یاد برده بودند . انگار که این شهر نه آن مدینه النبی صلی الله علیه و آله و سلم است که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نجات یافته بود و این اهل بیت علیهم السلام نه آ ن اهل بیت علیهم السلام ، که دوستی شان ، اجر رسالت به شمار آمده است . درب خانه فاطمه سلام الله علیها دیگر یاد آور آیه ی تطهیر و "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا " نبود . اکنون دری نیم سوخته بود که نشان از شهادت محسن علیه السلام داشت . کوچه ، دیگر جای پای شوق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نداشت که هر روز به سوی این در پر می کشید . آن چه مانده بود جای پای پهلوانی دست بسته بود که به مسجد کشیده شده بود و بانویی که به ضرب تازیانه ، دامان وی را رها کرده بود . وای که مدینه چقدر نا آشنا می نمود ... [ دوشنبه 91/10/25 ] [ 10:26 عصر ] [ ]
|
|